باشه میگم میگم، تو رو خدا نزن نزن نزن...الان ۲ماهه که از من همین سوالو می پرسی، شاید هم پس فرداست، چون ماهواره ای که گوساله ی مادر بزرگم زاییده بود تاتی تاتی میره تا خونه ی همسایه ها.
چكيده
از آنجايي كه هر حركت هنري ريشه در انديشهی حاكم زمانهي خود دارد و تاثير دومقولهی هنر و فلسفه بر روي يكديگر بر هيچ كس پوشيده نيست. خاستگاه جنبشهاي هنري را بايد در بطن مناسبات فكري جستجو كرد.
هنر نمايش كه به جرات مي توان گفت يكي از اجتماعي ترين هنرهاست در طول مسير حركتي خود فراز و نشيبهايي را طي كرده و در اين راه از منابع گوناگون از قبيل جامعه، سياست ، فلسفه و انديشه تغذيه كرده است. يكي از مهمترين انديشه هاي موثر در تئاتر معاصر نظريه ی ((خدا مرده است)) نيچه است كه در اين مقاله با مقايسه جريانات فكري فلسفي كلاسيك و مدرن كه از خردگرايي دكارت آغاز شده است و با اشاره به شكل گيري مكتب فلسفي اگزيستانسياليسم و همچنين تاثير جنگ جهانی دوم در قوت بخشيدن به تنهايي، سر درگمي، و پوچی زندگي انسان معاصر چگونگي نفوذ انديشه ((جهان بي خدا)) درتئاترو شكل گيري مكتب ((ابسورد)) نشان داده شده است.
در اين ميان نمايشنامهی در انتظار گودو اثر ساموئل بكت به عنوان نمونهاي تاثير پذير از اين انديشه مورد توجه قرار گرفته است.
كليد واژه ها: نيچه، اگزيستانسياليسم ، ابسورديسم، مرگ خدا،متافيزيك، پوچي
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
نبســـــته ام به کسی عهد در دیار غریب برای بستن عهـــــد شکســـــــته آمده ام
به سوی آن مه شیرین بیان لیلــــی وش بگو که من نه به مرکب نشسته آ مده ام
گهی به پای دل و گـــه به روی بال خیال گهی چو موری وهم گاه جســـته آمده ام
غلام وبنده ی هجر و جدایی ام دیریست دمی زبند جدایــی گسســــــــته آمده ام
چه گویی از غم ودرد وجــدایی ای زاهد بگـــو به دیدن آن دلخجــــــــــسته آمده ام
این صدای کیست؟
می کشد فریاد
پر زابهام
خنده یا آهیست؟
پر زشور و شکوه و شیدایی شیرین
داستان ها دارد از غمی دیرین
این صدای کیست؟
می کشد فریاد
باسکوتی سرد
تلخ تراز زهر
می کند بیداد
این صدای کیست؟
وه چه نزدیک است
آری آری
از درون من
می خروشد، می کند زاری
آری این پنهان صدای آشکار من
می کشد فریاد
می کند تکرار
می کند تکرار
می کند تکرارجان بیقرار من
شعریعنی من وتو ،ما وشما
شعر یعنی گذر حادثه ها
شعریعنی درد یعنی درمان
رزمگه شورو شعورانسان
شعر یعنی چیست،چگونه، کو،کجا؟
بازی حرف بجاونابجا
شعر یعنی گفتن از پروانه ها
وصف رنگ روی سرخ لاله ها
شعر یعنی چین دستان پدر
سجده ی مهتاب هنگام سحر
شعریعنی گفتن ناگفته ها
رمز بیداری برای خفته ها
شعر یعنی سوخته ها راساختن
جوششی درجان ها انداختن
شعر یعنی چرخش خورشیدوماه
وصف درگیری ناب دونگاه
شعریعنی...

شاعر!
ای ناخدای واژه های سخت طوفانی
چراغم ده ،وصفم کن دراین شب های طولانی
دلم آزاد وسرگشته
نه درگیر نگاهی بود ونه اینگونه گمگشته
ولی اکنون افتاده ست در دست کسان آیانمی دانی؟
تولطفی کن مرا باواژه هایت
نرم وآهسته
بسان دعوت سهراب
معنا کن.
دراین شهرسراسرباده نوشیده
برایم جرعه ای ازعشق پیدا کن.
بگو با من ،از امید
از فردا
ازخاموشی تردید
بگوازدل ربودن ها
بگو ازدل شکستن ها
بگو ازپشت دیواردلی پنهان بودن یانبودن ها
بیا وجام زهرآلودجانم را
به یاری کلام خویش نوشین کن
بیا ولحظه هایم را
به رنگ شعرخود یا نه..
به رنگ رنگ بیرنگی
رنگین کن


سیاهه هایی شبیه به رباعی:
عمری سپری شد به نیندیشیدن خودرازپس پرده ی غفلت دیدن
بشتاب وبنه که رفته راناید باز چند روزمانده رابه اندیشیدن
***************
من هیچم وازهیچ نیاسودم هیچ ازهیچ رسیدم به همه دیدم هیچ
وزهرکه نشان خویشتن پرسیدم گفت نیست مجوی هیچ نیابی جزهیچ
****************
مابسته به زنجیرتووآزادیم باگوشه ی چشمی زتو مادلشادیم
حیف است تورالیلی وشیرین خواندن مجنون کهۥبود؟بیشترازفرهادیم
****** **********
گویندهمه:کسی که داردریشی یاعابدوزاهداست یادرویشی
پس ای که نداری به سرو صورت ریش بی جرم وگناه بابدان همکیشی
*****************
من کوه ۥبدم توخرده سنگم کردی یکرنگ ۥبدم باتو، دورنگم کردی
انگشت نمای کودکانم آخر هوشیار ۥبدم به عشوه منگم کردی
******************
من ازره دور کوی تو را می بینم وندرِ ِگل وۥگل روی تورامی بینم
هنگام گره گشایی ووقت نماز تنها گره موی تو رامی بینم